8 Followers
6 Following
7 Posts

دستش را خوب میخواندم. چه میدانم شاید هم او بود که اجازه میداد دستش را بخوانم. به راحتی آب خوردن میفهمیدم دلش فلان چیز یا فلان کار را میخواهد اما به گفتن که میرسد، میگوید: نه، نمیخواهمش. این نمیخواهم گفتنش طوری بود که دلم را آب میکرد. اگر آن چیزی که (ن)میخواست حتی جان من بود، فدایش میکردم. چطور اینقدر راحت از دستش دادم.

این روزها نامزدبانو سرگرم خریدها برای خانه مشترک مان است و من فقط به او فکر میکنم. آیا او هم به اندازه من و نامزدم خوشحال هست؟ اگر خوشحال نباشد، من میمیرم.

اندکی شبیه به این دیو سپید پای در بند شده ام!

چرا اندکی؟ چون او دماوند بود و از عظمت خودش پای در بند بود و من از جبر زمانه پای در بندم!

القصه، دل همایونی مان سفر میخواهد و هر سفر در گرو گذرنامه ای است. گذرنامه هم فعلا در صف تمدید اداره مهاجرت است. اینگونه است که روزهای زیبای تابستان را در گوشه دفترمان و به تنهایی گذراندیم!

باشد که گذرنامه مان زودتر بیاید و از این دربند بودن پای رهایی یابیم. دیداری به دیدار مادر رسانیم، صورتی از برادرزاده ها ببوسیم، و چند صباحی مهمان برادرها باشیم.

مهم ترین سوال زندگی که بهش جواب دادم وقتی بود که ازم پرسید: تو منتظر من نمیمونی؟
ایلان ماسک‌ وقتی توییتر و باز میکنی :))

This one is sent when Elon decided to impose a limit of 600 tweets per day for an unverified twitter account. Hoping either Elon will stop bringing stupid ideas to Twitter or my friends start migrating here

Image is irrelevant to the post