دستش را خوب میخواندم. چه میدانم شاید هم او بود که اجازه میداد دستش را بخوانم. به راحتی آب خوردن میفهمیدم دلش فلان چیز یا فلان کار را میخواهد اما به گفتن که میرسد، میگوید: نه، نمیخواهمش. این نمیخواهم گفتنش طوری بود که دلم را آب میکرد. اگر آن چیزی که (ن)میخواست حتی جان من بود، فدایش میکردم. چطور اینقدر راحت از دستش دادم.
این روزها نامزدبانو سرگرم خریدها برای خانه مشترک مان است و من فقط به او فکر میکنم. آیا او هم به اندازه من و نامزدم خوشحال هست؟ اگر خوشحال نباشد، من میمیرم.
