اولین عید دیدنی بدون بابا تیک خورد و آخ که چه سخته
باید یه بیابونی پیدا کنم و برم تا میتونم فریاد بزنم و خودمو خالی کنم. وگرنه این بغض خفهم میکنه
باز روز از نو به هم ریختگی از نو
بارها تلاش کردم و از بین راه برگشتم تا بالاخره مستقل شدم ولی حالا بعد ۳ سال مستقل زندگی کردن دوباره برگشتم سر خط، حیرونم از اینهمه تحمل خودم
دلم تنگه، با هیچکس نمیتونم حرف بزنم با آدم آشنا که اصلا.
یکی از سختترین کارهاست که تو اوج خواستن نشون بدی نمیخوایش
کاش یکی بود که ساعتها براش غر میزدم و گوش میکرد و خسته نمیشد و فقط آخرش محکم بغلم میکرد.
حس میکنم کمبود محبت پیدا کردم
هیچ کجا تخت خود آدم نمیشه
چقدر خستهام و دلتنگ.
چقدر هیچکس رو برای حرف زدن ندارم.