واقعاً نیاز دارم با یه آدم حرف بزنم و بهم دلداری بده! کمک :((((((
با رفت و آمدا میشه حدود ماهی ۲۰۰ ساعت. ساعتی ۱ دلار عمرت رو اجاره بده و بقیه روز هم انقد baked باش که حال هیچ کاری نداشته باشی. خخخ عالی.
ای من کیرم تو این مملکت و این بزرگسالی که عالم و آدم دارن میگن قبولش کن.
این همه عمر کار نمیکردم و بی پولی رو اعصابم بود. امروز اولین روز کاری، اینکه قراره هفتهای ۴۵ ساعت کار کنم واسه معادل ریالی ۲۰۰ دلار پول رو اعصابمه. و حدس بزنید، اره دوّمی داره به مراتب بیشتر اذیتم میکنه!
نمیدونم چرا باد گرم برام هوای دلم میخواد بمیرمه
انقد کل بدنم خشک میشه که شخصیت بیگانه کامو رو قشنگ درک میکنم در چه ابعادی کلافه شده بود
یعنی همچینم دور از ذهن نبودا ولی خب چرا مثلاً redempt خالی رو انتخاب نکرد مغزم؟ چون جایی ندیدتش یا چون فکر کرد با redeem یه قرابت معناییای میتونه داشته باشه.
کلا این که مغز یه عملکرد heuristical پیدا کرده و بوسیلهاش چیزایی که نمیدونه رو پیشبینی میکنه خیلی خفنه و برای منی که ذهنم همیشه واگراست این همگرا شدنه خیلی لذت بخشه لعنتی :))))
کارکرد مغز خیلی عجیبه. یه جایی لازم داشتم از verb form واژه redemption استفاده کنم و بدون اینکه جایی چک کرده باشم یا قبلاً درموردش فکر کرده باشم گفتم redeem و بعد چک کردم پشام ریختن.
خودم به مرور ارتباطم رو با دوست و آشنا کم کردم و الان توش موندهام. وقتی یچیز جالب میبینم دیگه کسی رو ندارم باهاش به اشتراک بذارم/درموردش حرف بزنم. هعب.
چرا جراحی تطبیق گونه نداریم؟ من از هموساپینز بودن خسته شدم.
اون جوری که دوست|نزدیک، شاید سابق|م پیش من پشت سر بقیه حرف میزد، قشنگ مشخص بود پیش بقیه هم پشت سر من حرف میزنه.
از یوکاریوت بودن خستهام