۲
دکتر های زیاد و داروهای مختلف ولی هیچکدوم فایده نداشت و دردش رو کم نمیکرد.
سه ماه مونده به مرگ تونسته بود قبول کنه که قراره از این بیماری بمیره و از دورویی اطرافیانش خسته بود. دوست داشت مثل یه بچه کوچک در آغوش کشیده بشه و اقرار بشه که در حال درد کشیدنه و بتونه با خیال راحت گریه کنه.
کمبود رابطه صمیمانه که با همسرش نداشت اذیتش میکرد.
تنها کسیکه میتونست تحمل کنه خدمتکارش جراسیم بود که باهاش صادق بود و کمکش میکرد.
دکتر های زیاد و داروهای مختلف ولی هیچکدوم فایده نداشت و دردش رو کم نمیکرد.
سه ماه مونده به مرگ تونسته بود قبول کنه که قراره از این بیماری بمیره و از دورویی اطرافیانش خسته بود. دوست داشت مثل یه بچه کوچک در آغوش کشیده بشه و اقرار بشه که در حال درد کشیدنه و بتونه با خیال راحت گریه کنه.
کمبود رابطه صمیمانه که با همسرش نداشت اذیتش میکرد.
تنها کسیکه میتونست تحمل کنه خدمتکارش جراسیم بود که باهاش صادق بود و کمکش میکرد.