دراز کشیدم.
پر از فکر های تموم نشدنی!
یکم تپش درونی هم سر حرفام با llv...
همینجوری زل زدم به نور نارنجی سقف...
دستمو مشت میکنم جلوی نورش ولی یه کوچولو ازش فرار میکنه تو چشام..
باز دستمو میارم جلوش...
هی داشتم اینجوری میکردم که یاد تیر برق خونه قدیمی مون افتادم... اخه اونم نورش نارنجی بود... یادم شبای بهار و تابستوناااش افتادم که بی هوا موریانه ها حمله میکردن و یهو کل چراغ برق ساکت همیشگی زنده میشد..
پرده رو میکشیدم نیان تو....ولی بعضی ها رد میشدن، ومنی که با مگس کش دنبالشون بودم...
همین وسطا نوتیفای لپتاپ میاد، اما صفحه ۴۰۴ یه صفحه سرد پر از تیر های نارجی خیابون که خاموش شدن و کلی موریانه* که ریختن تو شهر و خونه. مشتمو گره میکنم، دوباره وقت کشتن موریانست... ولی نه با مگسکش بچگی...
#VIBEzone